همه چیز از مهر 93 شروع شد!
وقتی وارد کلاس شدم، صندلی های ردیف جلو جا نبود و ردیفای آخر نشستم، طولی نکشید که یک مرد  با کت و شلوار  وارد کلاس ‌شد، نمیدونم شاید خوش شانس بودم که صندلی کنار من خالی بود، سر صحبت را با هم باز کردیم، بنظر آدم با تجربه و جالبی میومد، از اونجا کم کم رفاقت ما شکل گرفت، کلاسا را با هم برمی‌داشتم، پروژه های کلاسی را بهم دیگه بودیم.
گاهی وقتا به شوخی میگفت: سجاد، من تو را توی دانشگاه فالو کردم، فقط بگو چه روزی با چه استادی کلاس برداریم.
هرچی روزا می‌گذشت، بیشتر کنجکاو میشدم، آخه خیلی آدم جالبی بود، پر از ایده های جذاب، کلی کتاب خونده بود و …
آدمی که توی شریف، نرم افزار خونده بود، خیلی راحت می تونست به هر چیزی سیستمی نگاه کنه و فرایند هر اتفاقی را تحلیل کنه.
تقریبا آخرین روزای دانشگاه بود و خورشید غروب کرده بود، سرویس های دانشگاه هم دیگه نبودن.
گفت: سجاد موافقی یکم پیاده بریم و گپ بزنیم؟!
منم با کمال میل قبول کردم.
ناراحت بودم که شاید با تموم شدن دانشگاه از این به بعد کمتر مهندس را می‌بینم.
توی راه، از خودش برام تعریف کرد، این که شغلش چیه؟ چه کاره است؟ کجا کار میکنه؟ سمتش چیه؟ و…
وقتی جلوی در رسیده بودیم باورم نمیشد من توی این همه مدت با یک آدمی دوست بودم، شوخی میکردم که کلی سمت مهم داشته.
توی همون بهت و حیرت بودم که آخر حرفاش گفت، ما توی یک شرکت داریم یک کاری را شروع میکنیم با چندتا از بچه هایی که تقریبا هم سن خودت هستن، اگر دوست داری تو هم بیا!
این پیشنهاد برام اینقدر جالب بود که بدون معطلی قبول کردم.
انگار روزای خوب داشت شروع می شد، از تست کردن صورت های مالی شروع کردم تا روزای آخر که با مهندس از چشم اندازهای سیستم حرف میزدیم.
مهندس به من اعتماد کرده بود، حالا نوبت من بود که خودمو نشون بدم، اون روزا با تمام وجودم تلاش میکردم تا ناامیدش نکنم.
توی روزایی که بیشتر آدما دنبال فریب دادن آدما هستن، همیشه بهم میگفت به اخلاق پای بند باش، میگفت اینجا آدم به درد بخوره کمه ، تو آدم بدرد بخوری باش!
روزای خوبی بود، با هم کلاس و سمینار میرفتیم من هر روز داشتم بیشتر یاد میگرفتم.
حالا دیگه مهندس علاوه بر  رفیقم، رئیس و استاد من هم بود.
بلاخره رسیدیم به پایان نامه من، اون روز مهندس با حسین اومدن، استرس داشتم ولی وقتی مهندس بود خیالم راحت بود، اون روز هم گذشت و برامون کلی خاطره شد.
حالا نوبت پایان نامه مهندس بود، گاهی مهندس مثلا با من مشورت می‌کرد، ولی در حقیقت من داشتم باز هم یاد میگرفتم.
روز دفاع مهندس، استرس منم کم نبود.
اره باز هم مهندس مثل همیشه همه را شگفت زده کرد و بهترین بود.
وقتی کم کم داشتیم با هم دیگه کارای فارغ التحصیلی را میکردیم، مهندس بهم گفت که احتمالا … میره.
راستش نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت، خوشحال بخاطر این که میدونستم با رفتن … احتمالا کلی اتفاق خوب براش میافته، ناراحت بخاطر این که دلم براش تنگ میشه.
گاهی وسط حرفاش میگفت حسین و سجاد مثل بچه های من می‌مونن، راستشو بخوای داشتن آدمی توی روزای سخت زندگی همه جوره حامیت باشه، لذت بخشه.
اون روز وقتی مهندس زنگ زد و می خواست ازم خداحافظی کنه، با این که خیلی وقت بود میدونستم قراره … بره، توی دلم بدجوری خالی شد و ….

این روزا من ترسمو کنار گذاشتم و دارم زبان میخونم، کتاب تحلیل مهندس را میخونم و دارم سعی میکنم پایتون را یاد بگیرم، تا بقول شما آدم بدرد بخوری بشم.
مهندس مهرداد عزیز، رفیق، رئیس، استاد، برادر و پدرمهربانم دلم برات تنگ میشه و بی صبرانه منتظر دیدنت هستم.
دوستدارت تا همیشه، سجاد

گزیده:
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

2+
Share