چند وقت پیش، عکس مراسمی که شرکت کرده بودم را برای یکی از دوستانم فرستادم. دوستم گفت “… دل ما رو با این عکس‌ها آب می‌کنید”. از کرده‌ام پشیمان و ناراحت شدم، از دوستم پوزش خواستم و دیگر عکسی نه برای او و نه هیچ دوست دیگری نفرستادم. دلیل این که آن عکس را برای دوستم فرستاده بودم این بود که تجربه‌ام از شرکت در آن مراسم را برایش بازگو کنم و آموخته‌هایم را با وی در میان بگذارم. ولی نتیجه چیز دیگری شد. از آن روز به بعد، این احتیاط به نوشته‌های وبلاگ هم تعمیم داده شد. نمی‌دانم چرا. ولی می‌دانم وقتی حس‌ام با کاری همراه نیست، از انجام آن کار خودداری می‌کنم؛ این بار هم به حس‌ام گوش دادم.

حالا از همین جا از همه‌ی شما دوستان شناس و ناشناس عزیزم، از صمیم قلب پوزش می‌خواهم اگر باعث شدم که احساس خوبی از خواندن مطالب وبلاگ پیدا نکنید.

بزرگا بزرگی دها بی کسم                          توئی یاوری بخش و یاری رسم
نیاوردم از خانه چیزی نخست                  تو دادی همه چیز من چیز توست
چو کردی چراغ مرا نور دار                      ز من باد مشعل کشان دور دار
….
بر آن دارم ای مصلحت خواه من              که باشد سوی مصلحت راه من
رهی پیشم آور که فرجام کار                   تو خشنود باشی و من رستگار

نظامی گنجوی

2+
Share