چند وقت پیش یکی از مدیران عزیزم که وی را از این پس آقای مدیر خواهم خواند از من پرسیدند که شما در فیس بوک هستید؟ عرض کردم خیر و ادامه دادم که علاقه چندانی به عضویت در آن ندارم.

در همان روزها در پروژه ای با چند تن از دوستانم بودم و وقتی صحبت از راهکاری برای کاربر می شد، می گفتند اینجایش را مثل فیس بوک کنیم. در این شرایط که زیاد هم تکرار می شد، من فقط شنونده بودم و خواهش می کردم که ابتدا برایم شرح دهند که فیس بوک در این وضعیت چه کار می کند!

دشواری تا جایی افزوده شد که بالاخره تصمیم گرفتم به فیس بوک بپیوندم. یکی از درخواستهایی که فرستادم به آقای مدیر عزیز بود. تجربه بسیار جالبی بود.

۱- خیلی شاد شدم چرا که بسیاری از دوستانم را که سالها از آنها بی خبر بودم، یافتم.

۲- ناراحت هم شدم چرا که دلم خیلی برایشان تنگ شد و احساس دلتنگی شدیدی می کردم.

۳- خنده دارترین بخش موضوع هم این بود که یکی از اعضای فیس بوک را یافتم که دارای نام و نام خانوداگی مشابه من بود فقط با قیافه متفاوت .

۴- موضوع جالب هم این که آقای مدیر شب همان روزی که به فیس بوک پیوستم تماس گرفت و گفت یک نفر با مشخصات شما برایم در فیس بوک درخواست فرستاده است. چون گفته بودید که علاقه ای ندارید که در فیس بوک باشید، نگران شدم که نکند کسی از مشخصات شما سوءاستفاده کند. ضمن تشکر از این همه احساس مسئولیت، خدمتشان عرض کردم که تصمیم گرفته ام کمی جوانگرایی کنم 

گزیده:
زندگی به تلاشهایتان پاداش می دهد نه به بهانه هایتان. 
اندرو متیو، ۵۱۳ درس زندگی، سام زالی

Share